[اسم]

wax

/wæks/
غیرقابل شمارش

1 واکس براق‌کننده

معادل ها در دیکشنری فارسی: واکس
  • 1.I bought wax for the floor.
    1. برای کفپوش واکس خریدم.

2 موم

معادل ها در دیکشنری فارسی: مومی موم
  • 1.The candles are made of wax.
    1. شمع‌ها از موم درست شده‌اند.
[فعل]

to wax

/wæks/
فعل ناگذر
[گذشته: waxed] [گذشته: waxed] [گذشته کامل: waxed]

3 از هلال به بدر رسیدن (ماه)

مترادف و متضاد wane

4 واکس زدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: واکس زدن
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان