[فعل]

to mediate

/ˈmidiɪt/
فعل ناگذر
[گذشته: mediated] [گذشته: mediated] [گذشته کامل: mediated]

1 وساطت کردن میانجی‌گری کردن، پادرمیانی کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: آشتی دادن وساطت کردن میانجیگری کردن
  • 1.The community leaders attempted to mediate between the police and the people.
    1. رهبران جامعه تلاش کردند که بین پلیس و مردم وساطت کنند.

2 تعدیل کردن (اثر چیزی) خنثی کردن

formal specialized
  • 1.Exercise may mediate the effects of a bad diet.
    1. ورزش ممکن است اثرات یک رژیم غذایی بد را خنثی کند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان