[اسم]

statement

/ˈsteɪtmənt/
قابل شمارش

1 صورتحساب فیش

  • 1.My bank sends me monthly statements.
    1. بانک من ماهانه صورتحساب برایم می‌فرستد.

2 بیانیه اظهارات، گفته

معادل ها در دیکشنری فارسی: ابلاغیه اظهار اعلامیه بیانیه سخن
  • 1.We were not surprised by their statement that the train services would be reduced.
    1. ما از این گفته که خدمات قطار کاهش خواهد یافت، متعجب نشدیم.
statement on/about something
بیانیه درباره چیزی
  • the prime minister’s recent statements on Europe
    بیانیه‌های اخیر نخست‌وزیر درباره اروپا
to make/issue a statement
بیانیه مطرح/صادر کردن
  • The candidate made a statement to the press.
    کاندیدا بیانیه‌ای را به مطبوعات مطرح کرد.
a formal/a public/a written/an official statement
یک بیانیه رسمی/عمومی/کتبی/رسمی

3 جمله عبارت، گزاره

مترادف و متضاد sentence
an affirmative statement
یک جمله مثبت
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان