mean


/miːn/
/miːn/

فعل
1
to mean [فعل]
1
منظور داشتن

گذشته: meant   گذشته کامل: meant  
مترادف:   convey express have in mind intend
  • ما در ماه مه به آنجا رفتیم، منظورم ژوئن بود.
  • What is meant by ‘batch processing’ ?
    منظور از "پردازش دسته‌ای" چیست؟
  • چه منظوری از آن حرف داشت [منظورش از آن حرف چه بود]؟
  • 1. What do you mean ?
    1. منظورت چیه؟
  • 2. What she means is that there's no point in waiting here .
    2. منظور او این است که اینجا صبر کردن فایده‌ای ندارد.
  • او همیشه به نظر من کمی عجیب بود، اگر متوجه منظور من شوی.
  • 1. منظورت را درک می‌کنم. من هم از یادگرفتن رانندگی متنفر بودم.
  • 2. It was like—weird . Know what I mean ?
    2. آن؛ عجیب بود. می‌فهمی منظورم را؟
  • منظورش این بود که از خدمات رسانی ما ناراضی بود؟

فعل
2
to mean [فعل گذرا]
2
به معنی (چیزی) بودن معنا داشتن

گذشته: meant   گذشته کامل: meant  
مترادف:   convey indicate signify stand for
  • Does the name ‘Jos Vos’ mean anything to you ?
    آیا اسم "جوس واس" برای شما معنای خاصی دارد؟ [آیا این اسم را می‌شناسید؟]
  • The flashing light means (that) you must stop .
    چراغ چشمک زن به این معنی است که باید توقف کنید.
  • 1. What does " gather " mean ?
    1. "gather" به چه معناست؟
  • 2. What does this sentence mean ?
    2. این جمله به چه معناست؟
  • چراغ قرمز به معنی توقف است.

فعل
3
to mean [فعل گذرا]
3
قصد داشتن

گذشته: meant   گذشته کامل: meant  
مترادف:   intend
  • او قصدش دردسر درست کردن است.
  • Don't be upset—I'm sure she meant it as a compliment .
    ناراحت نباش؛ مطمئنم او قصدش تعریف کردن بود.
  • 1. I didn’t mean to hurt you .
    1. قصد نداشتم به شما آسیب بزنم.
  • 2. I meant to call you , but I forgot .
    2. قصد داشتم [می‌خواستم] بهت زنگ بزنم، اما فراموش کردم.
  • 3. او قصد موفق شدن دارد.

فعل
4
to mean [فعل گذرا]
4
اهمیت داشتن ارزش داشتن

گذشته: meant   گذشته کامل: meant  
مترادف:   convey denote indicate signify
  • 1. او برای من خیلی اهمیت دارد.
  • 2. I mean nothing to her .
    2. من برایش اهمیتی ندارم.
  • 1. $20 means a lot when you live on $100 a week .
    1. 20دلار خیلی اهمیت دارد وقتی با هفته‌ای 100دلار زندگی می‌کنی.
  • 2. بچه‌هایش یک دنیا برای او اهمیت دارند.
  • 3. پول برای او هیچ ارزشی ندارد.
  • 4. دوستی تو برای من خیلی مهم است.

صفت
1
mean [صفت]
1
بدجنس پست‌فطرت

تفضیلی: meaner عالی: meanest 
  • اینقدر با برادر کوچکترت بدجنس نباش!

صفت
2
mean [صفت]
2
میانگین متوسط

مترادف:   average

صفت
3
mean [صفت] [غیر قابل مقایسه]
3
خسیس

تفضیلی: meaner عالی: meanest 
مترادف:   cheap stingy
متضاد:   generous
  • او همیشه در پول خرج کردن خسیس بوده است.

اسم
1
mean [اسم]
1
وسیله ابزار

  • ما مجبور بودیم به لندن برویم اما هیچ وسیله نقلیه‌ای نداشتیم.

اسم
2
mean [قابل شمارش] [اسم]
2
میانگین (ریاضی) معدل

مترادف:   average