1 . قطار 2 . تمرین کردن 3 . آموزش دادن 4 . آموزش دیدن
[اسم]

train

/treɪn/
قابل شمارش
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 قطار

معادل ها در دیکشنری فارسی: قطار
مترادف و متضاد locomotive railroad engine
to get on/off a train
سوار قطار شدن/ از قطار پیاده شدن
by train
با قطار
  • Did you come by train?
    آیا با قطار آمدی؟
a passenger/commuter/goods/freight train
قطار مسافربری/ باربری
to catch/take/get the train to someplace
قطار سوار شدن به مقصد جایی
  • She caught the train to Edinburgh.
    او سوار قطار (به) "ایدنبرگ" شد.
a train journey/driver/station
سفر/ راننده/ ایستگاه قطار
to change trains
قطار عوض کردن
  • You have to change trains at Reading.
    شما باید در "ریدینگ" قطار عوض کنید.
a train to someplace
قطار به مقصد جایی
  • the train to Chicago
    یک قطار به شیکاگو
to miss a train
قطار را از دست دادن
  • Hurry up, or we'll miss the train.
    عجله کن، وگرنه قطار را از دست می‌دهیم. [از قطار جا می‌مانیم.]
کاربرد اسم train به معنای قطار
یکی از معانی اسم train در فارسی "قطار" است. train یا قطار به یک وسیله حمل‌ونقل بار و یا انسان گفته می‌شود که از یک ردیف طولانی از کوپه‌ها یا کابین‌های متصل به هم تشکیل می شود. قطار بر روی ریلی آهنی حرکت کرده و از مکانی به مکان دیگر می‌رود. در گذشته سوخت قطارها چوب و زغال‌سنگ بود ولی امروزه سوخت بیشتر قطارها برق و گازوئیل است. مثال:
"a train station" (یک ایستگاه قطار)
"the train to Chicago" (یک قطار به شیکاگو)
[فعل]

to train

/treɪn/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: trained] [گذشته: trained] [گذشته کامل: trained]

2 تمرین کردن تمرین دادن

معادل ها در دیکشنری فارسی: مشق دادن
مترادف و متضاد exercise prepare work out
to train for/in something
برای چیزی تمرین کردن
  • He's been training hard for the race for several weeks.
    او چند هفته‌ای می‌شود که برای مسابقه، سخت تمرین کرده‌است.
کاربرد فعل train به معنای تمرین کردن
یکی از معانی فعل train در فارسی "تمرین کردن" است. فعل train در این مفهوم بیشتر به آماده‌سازی خود و یا فردی دیگر برای مقاصد ورزشی و مسابقه اشاره دارد.

3 آموزش دادن یاد دادن

مترادف و متضاد coach educate instruct teach ignore neglect
to train somebody/something
کسی/چیزی را آموزش دادن
  • We are training all our staff in how to use the new computer system.
    ما داریم به تمام کارکنان یاد می‌دهیم که چگونه از سیستم کامپیوتری جدید استفاده کنند.
to train somebody/something to do something
انجام کاری را به کسی/چیزی آموزش دادن
  • They train dogs to sniff out drugs.
    آنها به سگ‌ها آموزش می‌دهند مواد مخدر را بو بکشند.
کاربرد فعل train به معنای آموزش دادن، یاد دادن
یکی از معانی فعل train در فارسی "آموزش دادن" یا "یاد دادن" است. برای نشان دادن عمل یاد دادن مهارتی، برای کار یا فعالیت به‌خصوصی، به انسان و یا حیوان از این فعل استفاده می‌کنیم. مثال:
".he trains horses" (او اسب‌ها را تعلیم می‌دهد.)

4 آموزش دیدن یاد گرفتن

معادل ها در دیکشنری فارسی: یاد گرفتن
مترادف و متضاد learn prepare study ignore neglect
to train for/in something
برای چیزی آموزش دیدن
  • athletes training for the Olympics
    ورزشکارانی که برای المپیک آموزش می‌بینند
to train as/in/for something
آموزش دیدن به‌عنوان/برای چیزی
  • He trained as a lawyer in Vienna.
    او در وین به‌عنوان وکیل [برای وکیل‌شدن] آموزش دید.
to train to do/be something
آموزش دیدن برای انجام کاری/چیزی شدن
  • Sue is training to be a doctor.
    "سو" دارد آموزش می‌بیند که دکتر شود.
کاربرد فعل train به معنای آموزش دیدن، یاد گرفتن
فعل train در فارسی به معنای "آموزش دیدن" یا "یاد گرفتن" نیز هست. فراگرفتن مهارت یا علم مورد نیاز برای یک کار و یا یک فعالیت بخصوص را با این فعل نشان می‌دهیم. مثال:
".He trained as a lawyer in Vienna" (او در وین به عنوان وکیل [برای وکیل شدن] آموزش دید.)
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان