[حرف ندا]

please

/pliːz/

1 لطفاً خواهشاً

معادل ها در دیکشنری فارسی: بی‌زحمت لطفا
مترادف و متضاد if you please if you wouldn't mind kindly
  • 1."Would you like some help?" "Yes, please."
    1. «کمک می‌خواهی؟» «بله، لطفاً.»
  • 2.Close the door, please.
    2. در را ببند لطفاً.
  • 3.Please do not disturb.
    3. لطفاً مزاحم نشوید.
  • 4.Please remember to close the windows before you leave.
    4. لطفاً به خاطر داشته باش که قبل از رفتن پنجره‌ها را ببندی.
کاربرد حرف ندای please به معنای لطفاً و خواهشاً
معادل فارسی حرف ندای please "لطفاً" و "خواهشاً" است.
- برای درخواست مودبانه و دستور مودبانه. مثال:
".Close the door, please" (در را ببند لطفاً.)
"?Please could I leave early today" (خواهشاً می‌توانم امروز زود بروم؟)
- برای افزودن تاکید بر یک درخواست یا گفته. مثال:
".Please don't leave me here alone" (لطفاً مرا اینجا تنها نگذار.)
- برای پذیرش مودبانه یک درخواست. مثال:
" ‘.Would you like some help?’ ‘Yes, please’ " («کمک می‌خواهی؟» «بله، لطفاً.»)

2 بیخیال

مترادف و متضاد come on
  • 1.Oh please, am I supposed to believe that?
    1. اوه بیخیال، باید آن را باور کنم؟
  • 2.Oh, please! You cannot be serious.
    2. اوه، بیخیال! جدی نمی‌گویی.
[فعل]

to please

/pliːz/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: pleased] [گذشته: pleased] [گذشته کامل: pleased]

3 خشنود کردن راضی کردن، خوشحال کردن، خوشحال بودن

مترادف و متضاد cheer delight satisfy annoy displease upset
  • 1.I'm pleased to see you've been behaving yourself.
    1. خوشحالم که می‌بینم مؤدبانه رفتار کرده‌ای.
to please somebody
کسی را خشنود/راضی کردن
  • 1. I only got married to please my parents.
    1. من فقط برای خشنود کردن پدر و مادرم ازدواج کردم.
  • 2. Nothing pleases me more than this.
    2. هیچ‌چیز بیشتر از این مرا خشنود نمی‌کند.
  • 3. There's just no pleasing some people.
    3. بعضی افراد هرگز راضی نمی‌شوند.
  • 4. This must please the Gods.
    4. این باید خدایان را خشنود کند.
  • 5. You can't please everybody.
    5. تو نمی‌توانی همه را راضی کنی.
کاربرد فعل please به معنای خشنود کردن
فعل please در مفهوم "خشنود کردن" اشاره دارد به خوشحال کردن کسی با چیزی یا عملی و یا موجب شادی کسی شدن و لبخند بر لب او آوردن. مثال:
".I only got married to please my parents" (من فقط برای خشنود کردن پدر و مادرم ازدواج کردم.)

4 خواستن دوست داشتن

مترادف و متضاد desire like want wish
  • 1.I'm free now to live wherever I please.
    1. من الان آزادم که هر جا بخواهم زندگی کنم.
  • 2.She always does exactly as she pleases.
    2. او همیشه دقیقاً همان کاری را که می‌خواهد، انجام می‌دهد.
  • 3.You may stay as long as you please.
    3. هر چقدر که دوست داشته باشی [بخواهی] می‌توانی بمانی.
please yourself
هر کاری می‌خواهی انجام بده (برای بیان بی‌تفاوتی)
  • “I don't think I'll bother finishing this.” “Please yourself.”
    «فکر نکنم به خودم زحمت تمام کردن این را بدهم.» «هر کاری می‌خواهی انجام بده.»
[حرف ندا]

please!

/plˈiːz/

1 بس کنید! بس کن!

مترادف و متضاد stop
  • 1.Children, please! I'm trying to work.
    1. بچه‌ها بس کنید! دارم سعی می‌کنم کار کنم.
  • 2.John! Please!
    2. جان! بس کن!
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان