stop


/stɑp/
/stɒp/

فعل
1
to stop [فعل]
1
متوقف کردن ایستادن، بس کردن، توقف کردن

گذشته: stopped   گذشته کامل: stopped  
مترادف:   cease end finish pause put an end to quit
متضاد:   commence continue move start
  • 1. او به خاطر سرعت (غیرمجاز) توسط پلیس متوقف شد.
  • 2. Stop that !
    2. بس کن!
  • 1. Stop shouting , you're giving me a headache !
    1. داد زدن را بس کن [داد نزن]، دارم سردرد می‌گیرم!
  • 2. When will it stop snowing ?
    2. بارش برف کی متوقف می‌شود؟

فعل
2
to stop [فعل گذرا و ناگذر]
2
مانع شدن باز داشتن

گذشته: stopped   گذشته کامل: stopped  
مترادف:   hinder impede obstruct prevent
متضاد:   allow encourage permit
  • تو نمی‌توانی مردم را از گفتن آنچه فکر می‌کنند بازداری.

اسم
1
stop [اسم]
1
توقف

مترادف:   end finish halt pause
متضاد:   beginning continuation start
  • او ماشین را متوقف کرد.
  • وقتش است که به خشونت پایان دهیم [متوقف کنیم].

اسم
2
stop [قابل شمارش] [اسم]
2
ایستگاه مکان توقف

مترادف:   station
  • 1. a bus stop
    1. یک ایستگاه اتوبوس
  • 2. I'm getting off at the next stop .
    2. من ایستگاه بعدی پیاده میشوم.
  • 3. Is this our stop ?
    3. آیا این ایستگاه ماست؟