[فعل]

to transfer

/trænsˈfɜːr/
فعل گذرا
[گذشته: transferred] [گذشته: transferred] [گذشته کامل: transferred]

1 منتقل کردن انتقال دادن

مترادف و متضاد carry move relocate take retain
to transfer something/somebody from… to…
چیزی/کسی را از ... به ... منتقل کردن
  • How can I transfer money from my bank account to his?
    چگونه می‌توانم از حساب بانکی‌ام به حساب او پول منتقل کنم؟

2 منتقل شدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: انتقال یافتن
مترادف و متضاد convey move shift retain
  • 1.If I spend a semester in Madrid, will my credits transfer?
    1. اگر من یک نیمسال را در مادرید بگذرانم، آیا واحدهایم (به آنجا) منتقل می‌شوند؟
[اسم]

transfer

/trænsˈfɜːr/
قابل شمارش

3 انتقال

معادل ها در دیکشنری فارسی: انتقال انتقالی واگذاری
مترادف و متضاد movement relocation shift
money/data/information transfer
انتقال پول/داده/اطلاعات و...
  • electronic data transfer
    انتقال داده الکترونیکی
transfer of power
انتقال قدرت
  • After the election there was a swift transfer of power.
    بعد از انتخابات یک انتقال قدرت سریع انجام گرفت.

4 بلیت انتقال

توضیح درباره واژه transfer
واژه transfer به معنای «بلیت انتقال» به نوعی بلیت گفته می‌شود که با داشتن آن مسافر می‌تواند بدون پرداخت پول خط اتوبوس یا قطار خود را عوض کند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان