time


/tɑɪm/
/taɪm/

اسم
1
time [اسم]
1
زمان وقت

مترادف:   hour instant moment
  • چه زمانی کار را تمام می کنی؟
  • The changing seasons mark the passing of time.
    تغییر فصول گذر زمان را نشان می‌دهد.
  • بازدید از موزه شما را به زمانی در گذشته در دهه 30 میلادی می‌برد.
  • Perceptions change over time.
    ادراک در طول زمان تغییر می‌کنند.
  • She doesn’t have much free time.
    او وقت آزاد زیادی ندارد.
  • Time's up—have you worked out the answer yet?
    وقت تمام است؛ آیا همه جواب‌ها را نوشتید؟
  • His injuries will take a long time to heal.
    زمان زیادی می‌برد که جراحاتش خوب شوند.
  • He never takes any time off.
    او هیچوقت مرخصی نمی‌گیرد.

اسم
2
time [قابل شمارش] [اسم]
2
ساعت

مترادف:   hour
  • " What's the time?" " It's ten o'clock."
    «ساعت چند است؟» «ساعت ده است.»
  • می‌دانی ساعت چند است؟
  • آیا او بلد است ساعت بخواند؟
  • My watch keeps perfect time.
    ساعت مچی من ساعت را دقیق نشان می‌دهد.
  • This time tomorrow I'll be in Canada .
    همین ساعت فردا، من در کانادا خواهم بود.

اسم
3
time [قابل شمارش] [اسم]
3
موقع وقت، مدت

مترادف:   moment point
  • 1. party time
    1. موقع مهمانی
  • 2. موقع تعطیلات
  • 1. فکر کنم وقت خوابیدن است.
  • 2. It's time to go.
    2. وقت رفتن است.
  • I lived in Egypt for a time.
    من برای مدتی در مصر زندگی کردم.
  • پدر و مادرش مدتی پیش از دنیا رفتند.
  • وقت ناهار است.
  • وقتش است که بچه‌ها بروند بخوابند.
  • It takes time to make changes in the law.
    زمان زیادی می‌برد که در قانون تغییر ایجاد کرد.
  • چه وقت هدر دادنی!
  • I didn't finish the test—I ran out of time.
    من امتحانم را تا آخر ننوشتم؛ وقتم تمام شد.
  • Jane's worked here for some time.
    جین مدتی است که اینجا کار می‌کند.
  • 1. من احتمالا می‌توانم برای دیدن آنها وقت بگذارم.
  • 2. Sorry, I can’t spare the time.
    2. شرمنده، من نمی‌توانم وقت بگذارم.
  • ما وقتی برای از دست دادن نداریم. [باید عجله کنیم.]
  • من نمی‌خواهم خیلی وقت باارزش شما را بگیرم.

اسم
4
time [قابل شمارش] [اسم]
4
دوران عصر

مترادف:   age era period term
  • ما نشستیم و درباره دوران قدیم صحبت کردیم.

اسم
5
time [قابل شمارش] [اسم]
5
مدت (حبس و ...)

مترادف:   period term
  • 1. Ten days' time
    1. مدت 10 روز
  • don't do the crime if you can't do the time.
    اگر نمی‌توانی مدت حبس را (در زندان) بگذرانی، مرتکب جرم نشو.

اسم
6
time [غیرقابل شمارش] [اسم]
6
دفعه بار

مترادف:   occasion opportunity

اسم
7
time [قابل شمارش] [اسم]
7
بعد

  • 1. I'll see you in two weeks' time.
    1. من دو هفته بعد تو را خواهم دید.

اسم
8
time [قابل شمارش] [اسم]
8
برابر (در مقایسه دو چیز)

  • 1. Los Angeles is six times bigger than Memphis .
    1. "لوس آنجلس" شش برابر بزرگتر از "ممفیس" است.

فعل
1
to time [فعل]
1
تنظیم کردن (ساعت)

گذشته: timed   گذشته کامل: timed  
مترادف:   adjust regulate synchronize
  • او زمان رسیدن خود را برای کمی بعد از ساعت 3 تنظیم کرد.

فعل
2
to time [فعل گذرا]
2
اندازه گرفتن (زمان) زمان گرفتن

گذشته: timed   گذشته کامل: timed  
مترادف:   measure
  • ایده خوبی است که موقعی که ورزش می‌کنید زمان را اندازه بگیرید.
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان